تبليغاتX
...زنی که از کنار درختان خیس گذشت...

...زنی که از کنار درختان خیس گذشت...


ای وای ..

ای وای بر همه ی ما ..

ای وای ...


+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم آبان 1390ساعت 0:40  توسط گندمگون  | 


در زمانهای بسیار قدیم، زن و مردی پینه‌دوز، یک روز به هنگام کار بوسه را کشف کردند.

مرد دستهاش به کار بود، تکه نخی را با دندان کند.

به زنش گفت بیا این را از لب من بردار و بیانداز.

زن هم دستهاش به سوزن و وصله بود.

آمد که نخ را از لب‌های مرد بردارد، دید دستش بند است، گفت چه‌کار کنم،

ناچار با لب برداشت؛

شیرین بود،

ادامه دادند!



 

سال بلوا / عباس معروفی

+ نوشته شده در  جمعه هشتم مهر 1390ساعت 1:48  توسط گندمگون  | 

 

 

"... به دنبال زنم رفتم.

با چهل قدم فاصله از ريل تراموا كه به طرف ميدان بيلدنر كشيده شده بود، گذشتم.

مقابل دكه‌ زن گل‌فروشي ايستاد. دستانش را ديدم. او را به دقت نگاه كردم.

كسي را كه بيش از هر انسان ديگري در دنيا به او وابسته هستم.

نه فقط به اين دليل كه ده سال طولاني بي‌وقفه با او خوابيده‌ام، غذا خورده‌ام . حرف زده‌ام.

بلکه به دليل ديگري كه بيش‌تر از خوابيدن آدم‌ها با يكديگر اهميت دارد؛ لحظاتي بوده است كه با هم دعا كرده‌ايم..."

 

 

 

 

حتي يك كلمه هم نگفت/هاينريش بل

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم مرداد 1390ساعت 1:46  توسط گندمگون  | 

درروایات آمده است روزگاری آموزگاری از دانش آموزانی كه در كلاس بودند پرسید:آیا می توانید راهی غیر تكراری برای بیان عشق،بیان كنید؟برخی از دانش آموزان گفتند با "بخشیدن "عشقشان را معنا می كنند.برخی "دادن گل و هدیه" و "حرف های دلنشین"را راه بیان عشق عنوان كردند.شماری دیگر هم گفتند "با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی "را راه بیان عشق می دانند.


در آن بین پسری برخاست و پیش از اینكه شیوه ی دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان كند،داستان كوتاهی تعریف كرد:یك روز زن و شوهر جوانی كه هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند.آنان وقتی به بالای تپه رسیدند در جا میخكوب شدند.
یك قلاده ببر بزرگ،جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود.

شوهر ،تفنگ شكاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود.


رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر،جرات كوچكترین حركتی نداشتند. ببر،آرام به طرف آنان حركت كرد.
همان لحظه مرد زیست شناس فریاد زنان فرار كرد و همسرش را تنها گذاشت.

بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید.ببر رفت و زن زنده ماند.
داستان كه به اینجا رسید دانش آموزان شروع كردند به محكوم كردن آن مرد.
راوی پرسید:آیا می دانید آن مرد در لحظه های آخر زندگیش چه فریاد می زد؟


بچه ها حدس زدند از همسرش معذرت خواسته كه او را تنها گذاشته است!

راوی جواب داد:نه! آخرین حرف مرد این بود كه  "عزیزم،تو بهترین مونسم بودی . از پسرمان خوب مواظبت كن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود."


قطره های بلورین اشك،صورت راوی را خیس كرده بود كه ادامه داد :

همه ی زیست شناسان می دانند ببر فقط به كسی حمله می كند كه حركتی انجام می دهد یا فرار می كند .

پدر من در آن لحظه ی وحشتناك ،با فداكردن جانش پیش مرگ مادرم شد و او را نجات داد.

این صادقانه ترین و بی ریاترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود.

...

 

من ازدواج کردم. هیچ کدوم هم زیست شناس نیستیم. ولی بعید نیست قلاده ببر و شیر و پلنگ جلومون ظاهر نشه

خدا میدونه همسربنده در مواجهه با ببرها چی کار میکنه

فرار میکنه از ترس؟فرار میکنه ازعشق؟ میمونه؟ منو هل میده جلو ببره؟! میدوه بالا درخت؟ قلاب میگیره من برم بالای درخت؟  باهاش گفتمان راه میندازه که ازلحاظ حقوق انسانی و حیوانی کار درستی نیست تو الان مارو بخوری؟ شروع میکنه زدنش؟  میگه عزیزم تو سرشو گرم کن من الان برمیگردم؟!

خدا میدونه

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم تیر 1390ساعت 2:5  توسط گندمگون  | 

 

تنهام نذار خدایا

 

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم تیر 1390ساعت 1:48  توسط گندمگون 

 

"...رفقام اصرار داشتند که مرا با خانمی آشنا کنند. چون فکر می کردند ما با هم تفاهم داریم.

 البته منظورشان بیشتر این بود که آن خانم هم مثل من خل وضع است..."

 

 



یک زن بدبخت / ریچارد براتیگان

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم تیر 1390ساعت 2:11  توسط گندمگون  | 

 

آنی: دیشب کجا بودی؟


ریک: اون مال خیلی وقت قبله، یادم نمیاد..


آنی: امشب چی؟ می‌بینمت؟


ریک: من هیچوقت واسه آینده اینقدر دور برنامه ریزی نمی‌کنم!

 

 




" كازابلانكا "

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم خرداد 1390ساعت 2:42  توسط گندمگون  | 

 

وقتی نیستی

از هیچی خوشم نمیاد..

حتی از خودت !

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم اردیبهشت 1390ساعت 0:21  توسط گندمگون  | 

 

ما هرگز از آنچه نمی دانستیم

و از کسانی که نمی شناختیم

ترسی نداشتیم ..

 

 ترس سوغات آشنایی هاست...

 

 

  "نادر ابراهیمی"

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم فروردین 1390ساعت 0:33  توسط گندمگون  | 

 

 

  تو را به خاطر همه ی دوست داشتن ها  دوست میدارم...

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم فروردین 1390ساعت 2:39  توسط گندمگون  |